تبليغاتX
مهتاب عشق


مهتاب عشق

گفتنت لحظه آخر واسه من هنوز سواله

ديدن دوباره تو فقط تو خواب و خيال

غصه هاي آخر تو،توي قلب من مي مونه

هيچكي مثل تو بلد نيست دلمو بسوزونه

بدون بعد رفتن تو روزوشب واسم سياهه

مي دونم برنمي گردي اما باز چشام به راهه

جاي پات به روي قلبم هنوزم تازگي داره

نه، باورم نمي شه ميگن كه منو دوسم نداره

قول ميدم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم

قول ميدم روزي هزار بار واسه اشكات نميرم

قول ميدم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم

قول ميدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

باورم كن باورم كن كه بدون تو مي ميرم

بي تو تنهام خوب مي دوني كه تو غصه هام اسيرم

به زير خاكمو هنوز، نرفتي از خيال من

غصه نخور، سياه نپوش ،گريه نكن براي من

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه هام سپرد منو به باد رفتنم

بارون مي باره و تورو دوباره پيشم مي بينم

اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها مي شينم

قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي كنار من

شباي جمعه كه مياد بياي سر مزار من

 

2 نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:7 توسط سارا |

مهتاب عشق

خدایا از من دور نیستی که به دور دستها بنگرم

از دیده ام نرفته ای که دیدنت را ارزو کنم

پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای

درایم

الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم

از دیگران گسسته امکه به تو بپیوندم

تو را در اینه ی چشمانم می بینم

در پرده ی پندارم در جای جای وجودم

در محراب سینه ام

الهی تو در جویبار رگهایم جریان داری

در همه ی نفسهایم جاری هستی

در شگفتیهای وجودم بودنت را به تماشا

 گذاشته ای

هر نگاهم تو را ایینه داری میکند

و هر طپش دلم تو را فریاد می زند

خدایا در کعبه چرا؟

تو در دیده ی منی

سرگشتگی در بادیه ها چرا؟

تو در جان منی.

 

2 نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 2:31 توسط سارا |

مهتاب عشق

تو اگر می دانستی که چه دردی دارد

که چه زخمی دارد

خنجر از دست رفیقان خوردن

هرگز از من نمی پرسیدی

که چرا تنهایی...

 

2 نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 2:46 توسط سارا |

دلم برای کسی تنگ است

که افتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می اورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به اب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق ابی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمالی ترین شمال

و در جنوبی ترین جنوب

همیشه در همه جا .. اه با که توان گفت

که بود با من و

پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراغش فغان و شیون بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی ..... دگر کافی ست

 

2 نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:19 توسط سارا |

 

2 نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:10 توسط سارا |

دل نوشته

گاهی ما کویریم و خدا باران ، خدا بر ما می بارد

یکریز و بی امان

اما کویر خشک است

اما کویر ، سفت است

بارش خدا بر ان فرو نمی رود

انبوه می شود و راه می افتد و سیل به پا می کند

پر هیاهو و پر غوغا

و همه می فهمند که خدا بر ما باریده است

زیرا عاشق می شویم و نام این سیل به را افتاده،

عشق است

گاهی اما ما باغیم و خدا برف

خدا بر ما می بارد

ارام و بی صدا

خاک باغ ، نرم است و پذیرا

خدا بر ان می نشیند و ذره ذره بر ان نفوذ می کند

بی هیچ غوغایی ، بی هیچ هیاهو

و کم کم در ان پایین در عمق پنهان روح

سفره های روشن اب پهن می شود

اما ما خاموشیم و دیگر کسی نمی داند که خدا

بر ما باریده است

هر چند که باز عاشقیم و نام ان سفره های روشن

اب نیز

عشق است.

 

 

 

2 نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:43 توسط سارا |

پروردگارا

پروردگارا!

زمین خاکی وسعت داده های عشق را ندارد

در حالی که من در گرداب موج حادثه ها خرد

شده ام و نگاهم غرقاب اندوه و جانم نهفته

در خاکستر اندوه جدایی می باشد پس مرا

دریاب....

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 2:51 توسط سارا |

یادته؟

يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلم گذشتي

 

 

 و پا به كلبه كوچك احساسم نهادي؟

 

 

 آمدي و من مشتاقانه غنچه هاي معطر مريم را به پايت ريختم و

 

 

 در خلوتي سبز تنهاييم را به ضريح مقدس نگاهت گره زدم.

 

 

 چه قدر تصوير نجيب چشمانت را به در و ديوار خيالم كشيدم .

 

 

 بارها پنجره را قسم دادم به وقت آمدنت دست مرا بگيرد

 

 

 كه تنها تو مي داني چه قدر دلواپس لحظه آمدنت هستم و

 

 

 چه غزل هايي براي استقبال  از زيبا نگاهت سروده ام...

 

 

 

 

2 نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:20 توسط سارا |

اون کیه اون که چشام همیشه گریونه واسش

اونیکه دشت دلم یه چشمه ی خونه واسش

اون کیه که چشمای خسته ی من تو پنجره

همیشه منتظرو خیره به بیرونه واسش

اونی که گلواژه ی تمومه شعرای منه

کی میاد؟ غم تو دلم خیلی فراوونه واسش

اونیکه تنها گذاشته دلمو بگین کجاست؟

اخه تو سینه دلم یه عمره زندونه واسش

اون کیه وقتیکه تنهام میزاره اشکای من

روی دشت گونه هام جاری چو کارونه واسش

 

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:59 توسط سارا |

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی

  دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم وقتی که اشک تو چشامه

با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

بارون می باره و تورو دوباره پیشم می بینم 

اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها میشینم

قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من

شبای جمعه که می یاد بیای سر مزار من

بیا سر مزار من

دوباره باز یاد تو شد زمزمه ی نبودنم

ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم

اگه سر مزار من بشی اونی از نبودنم

 دستای نا مردم شهر چرا ازم ربودنم

 به زیر خاکم هنوز نرفتی از خیال من

غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم

بارون می باره و تورو دوباره پیشم می بینم

 اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها می شینم 

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم

تنهاترین منم

2 نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 7:13 توسط سارا |


طراح قالب
هومن عربیبهترینها برای ایرانیان

پشتيباني
BLOGFA